من از روییدن خار سر دیوار دانستم / که ناکس کس نمیگردد بدین بالا نشینی ها

 

وقتی تو صف BRT واستادی و یه عده مثل اهشام (یا شایدم احشام) افسار گسیخته ازت جلو میزنن و خودشونو به زور میچپونن لای در اوتوبوس ....

وقتی جمعیت خسته و عصبانی محکم میکوبنت به درهای بسته مترو (قبل از باز شدن) ....

وقتی نفست بند اومده از بس بین کیف های مردم فشار داده شدی ....

وقتی دوستت یا پدرو مادرت یا رییست تا هرکسی عصبانیتش رو سر تو خالی میکنه ....

وقتی ساعت 7 یا 8 شب با عجله تو خیابون خلوت و تاریک وسرد راه میری ، به امید اینکه شاید تو خونه گرمت یه نفر تحویلت بگیره ....

وقتی نشستی جلوی تلویزیون و پاهاتو دراز کردی و داری به زمین و زمان غر میزنی و از برنامه های اینور و اونور آب ایراد میگیری ....

وقتی گوشیت از دستت می افته تو جوب ، یا میافته رو آسفالت و هزار تیکه میشه ....

وقتی زیر بارون ، عین موش آب کشیده شدی ، یا انگشتات بخاطر برف بازی یخ زدن و قرمز شدن و درد میکنن ، یا وقتی بخاطر خوش گذرونی زیر آتاب داغ تابستون گرمازده شدی ....

خلاصه وقتی دنیا رو سرت خراب شده ...............

فراموشم نکن ...

منم قول میدم وقتی خوشحالم یاد تو کنم ...

( شاید نه تو یاد من بیفتی نه من یاد تو .....................................................! )

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱٥ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ توسط ماندانا نظرات () |

تا حالا چند بار فکر کردی بهتر میشه ؟ بهتر شده ؟ واقعا بهتر شده؟

بچه بودی میگفتی : میرم مدرسه کلی دوست پیدا میکنم .....

رفتی دبستان ، با دوستت دعوات شد . گفتی عیب نداره فردا یه شوکولات میبرم براش ،با هم آشتی میکنیم ....

بزرگ شدی مثلا . رفتی دبیرستان .تازه بدبختی ها شروع شد .گفتی : همین چند ساله .به هر زور وبلایی هست میخونم ، دانشگاه قبول میشم ، بعدش دیگه آخر عشق وحاله . آخر آخرش ....

به هر مصیبتی بود دانشگاه قبول شدی . آره دانشگاه اون چیزی نبود که اینهمه براش زور زدی . فرقش با پیش دانشگاهی سر کوچتون اینه که یه کم دانشگاه بزرگتره ، یه کم دور تره . ولی مثلا امروزت با دیروزت چه فرقی داره ؟ قبلا حداقل واسه روز دانش آموز یه کادو بهت میدادن . ولی وقتی دانشجو بشی ......

حتی یه ذره کتکمون هم نزدن که احساس دانشجو بودن بهمون دست بده !!!

هنوزم همه چی بده .فقط فرقش اینه که قدیما اگه تو مهد کودک دوست پیدا نمیکردی ، تو پارک با یه بچه هم سن خودت دوست میشدی . اگه با دوستت دعوات میشد ، فرداش آشتی میکردی . اگه انگشتت از مشق نوشتن زیاد تاول میزد ، در عوض تابستون دلت برای رو نویسی لک میزد . تازه اون موقع ها بهتر بود . الان که بزرگ شدی میبینی کمربند ایمنی ماشین چه فشاری به شکمت میاره ! قدیما کمربندا شل تر بودن !!!  خلاصه اینکه شب میخوابیدی ، صبح دوباره همه چیز خوب میشد . هر چیزی که تا دیروز آزارت میداد تو سیاهی شب گم میشد.

اما الان .....

دلمو الان به چی خوش کنم ؟ بگم از اینی که هستم قراره بزرگتر بشم ؟ که مشکلاتم بزرگتر میشه ؟

به چی میخندین شماها ؟ خیلی دوست دارم بدونم این همه آدم به هم چی میگن که ایــــــنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهمه  میخندن ؟

این همه آدم پای تلفن با کی حرف میزنن که بعدش انــــــــــــــــــقدر سرحال میشن ؟

چجوری اینهمه آدم انقدر بی خیال زندگیشونو میگذرونن؟

چطوری دوست من نمیفهمه وقتی براش درد و دل میکنم ، توقع هم دردی دارم ؟

چطوریه که یه نفر بدبختیاش رو واسه تو تعریف میکنه ، عشق و حالش رو میره با کس دیگه؟

چی میشه که با واضح ترین لغات ممکن یک جمله کوتاه رو به کسی میگی و علاوه بر اینکه نمیفهمه چی گفتی ، همون مقدار اندکی که فهمیده رو هم باور نمیکنه،همه اینا هیــــــــــچ ، یه حرفی هم میذاره تو دهنت میگه : تو به من گفتی ....

اینم سورپرایز زندگیه ! هی خودتو آماده میکنی که بهتر شه ، هی دنیا بازی در میاره میپیچونتت.

قدیما خدا رو شکر میکردم که بهم فرصت بودن ودیدن این دنیای رنگی رنگی رو داده ولی جدیدا (!) دارم به این نتیجه میرسم که شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاید ...

دنیا ارزش به دنیا اومدن رو نداره !

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢٠ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ توسط ماندانا نظرات () |

ذهن ما باغچه است

 

گل در آن باید کاشت

 

گر نکاری گل من

 

علف هرز در آن می روید

 

زحمت کاشتن یک گل سرخ

 

کمتر از زحمت برداشتن هرزگی آن علف است

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱٤ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ توسط ماندانا نظرات () |


:قالبساز: :بهاربیست: